امروز جمعه ۲۱ فروردین سال ۵ و ۱۰ آوریل. حالا آدمی چرا باید چند ایپریل بودنش را بلد باشد؟ چون بعد از جنگی، رسیدهایم به آتشبس و نشستن برای مذاکره بر سر چرتکههای اعلام پایان جنگ. از خسارت به سنگ و آهن از زیرساخت و غیر آن تا جانهای عزیز میان ما.
خب! قرار است آدمها برگردند سر خانه و زندگیشان – کار و زندگیشان. من؟ در هول و هراس از دست رفتن فرصت مشقبازی و تمرین و تجربه و آموختن جدی. گاهی آرزو میکنم سرعت تمرینهای فستیوالی شتاب نگیرد و برنامههای اجرایی و فستیوالی بروند تابستان. که چی؟ فرصت کنم بیشتر بیاموزم. خب اگر آموزهگیر باشی هر چه شود انجامش میدهی.
بروم سر کلاس مدرسه استادی.
این وسط یکی از گرههای ذهنیم باز شد. هما سرشار نویسندهی قلمطلای جهود آمریکاییست که با شعبون بیمخ هم مصاحبه کرده. اما هما روستا آن خانم بازیگر قشنگه و همسر حمید سمندریان بود. بیشتر از یک سال است که خیال متنهای اولی را با تصویر دومی play میکردم.
به کلمهی «نشیب» هم فکر کردم. نسبتی دارد با شیب؟ هیچوقت تنهایی استفاده نمیشود، همیشه فراز و نشیب.
خب، حالا شب. روز را فرفره پیچاندم. کمتر نوشتم. بیشتر فکر و خیال را قلمی میکردم. برنامهریزی و آرزومندی و خیالبافی. اوضاع سلامتیم تعریفی نیست بعد از چهل روز. نه که بد گذشته باشد. ولی کی خوشش میاد یکی ببیندش و بگوید اه چقدر لاغر و زار و ذلیل شدهای. شدهام. همیشه همین است. چالش وزنی برای من، وارونهی همه. مامان غصه میخورد. نقشهی راه خوشبختی از نظرش، اول چاقالو شدن و سپس شوهر یافتن است. با افزایش سن، قضیهی ساپورت عضلانی حیاتیتر هم میشود. چند سال دیگر هم فرآیند مناپاز (یائسگی) شروع میشود که تعادل هورمونی جهان آدمی را برهم بزند. حالا که هزار دلیل و برهان است که دخترم! بجنب. بازی را بهم بزن و وزن سالمت را بساز.
این وسط، در سایت گیت، کورسی پیدا کردم که میگفت چطور مثل فرعون غذا بخوریم. خدا شاهد است که دربارهی خود فرعون و همان عصر مصر بود. ساختار آشپزخانه و لوازم آشپزی و بررسی باستانشناسانهی دستور پخت همان غذاها. یاد کتاب آشپزی صفوی افتادم. همکلاسی عکاسیم برد و دیگر نیاورد. کتاب خورشت کارنامه هم گرانتر از آن است که جرئت کنم جز به هدیه، به کتابخانه بفزایم.