دل تنگ

امروزم سه‌شنبه است ۱۸ فروردین سال ۵.

دیروز فیلم نیمه شب در پاریس را دیدم. فیلم بودنش را دوست داشتم یعنی اگر رمان می‌بود چنین تحت تأثیر نمی‌بودم. شخصیت فیلم، گیل، یک آمریکایی عاشق پاریس است و جادو شده با زیبایی‌هاش. صحنه‌های آغازین فیلم، بی هیچ نما و نمایشی از شخصیت، دارد یک صبح تا شب پاریس را نشان می‌دهد. و باران گرفته!

عاشق تک‌تک آدم‌های توی فیلم شدم. چشم‌های بازیگر همینگوی. دالی. آدریانا، معشوقه‌ی الهام بخش و خیالی آرتیست‌های بی‌وفا.

و به شکل غم‌انگیزی دلم برای تهران و قدم زدن توی شهر تننننننگ شد. بغض هم کردم. آن‌جا که گیل داشت توی یک بازارچه قدم می‌زد و صفحه‌ی موسیقی می‌خرد و کتاب… کتاب… کتاب. غمگینم برای کتابگردی. امروز یک عکس کتابگردی هم می‌گذارم توی رخ.

عشق حاصل اُنس است و من فرصت نداشته‌ام با هیچ شهری به اندازه‌ی تهران مأنوس باشم. سال‌های طولانی زندگی و درس و کار و آخ از عشق‌نوردی‌های سراسر خیابان انقلاب.

.

این روزها سرم توی موبایل نمی‌رود مگر برای شنیدن فایل آموزشی. تماشایی‌ها را انداخته‌ام روی دوش لپ‌تاپ. یادم می‌رود امروز سه‌شنبه است. امشب کلاس نظری تئاتر داریم با استاد جلال. هفته‌ی گذشته درباره‌ی مقایسه‌ی روش مایزنر و آدلر گپ زدیم و قرار شد امشب پرونده‌شان را ببندیم. برای منی که چند جلسه غایب بودم و هنوز هم کتاب‌ها را تمام نکرده‌ام، زود است. یعنی اصل ایده‌ی هر دو را می‌شناسم. ارائه‌ای هم برای کلاس داشتم. اما با خلاصه خاندن که چیزی در آدم تغییر نمی‌کند. یک کتاب دیگر را هم باید برسانم به کلاس پنجشنبه، مدرسه استادی بهرامپور. آیین دوست‌یابی از دیل کارنگی. به خیلی‌ها معرفی‌ش می‌کنم و می‌گویم مسئله دوست‌یابی نیست، درباره‌ی برقراری ارتباط با آدم‌هاست، یاد گرفتن ارتباط ساختن و خلق قدرت. نوجوان بودم که خاندمش. حالا حتمن چیزهای بیشتری ازش یاد می‌گیرم. باید قدر دانست این کتاب‌های قدیمی را، در این آشفته‌بازار کتاب‌های موفقیت.

آنقدر مچاله می‌شوم پشت میز که گردنم گره دار شده. امروز هم یک فیلم دیگر می‌بینم برای یادداشت فردا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *