شنبه ۸ فروردین سال ۵
این روزها سفتتر چسبیدهام به نوشتن صفحات صبحگاهی. نمیگذارم از دستم برود. ایدههایی میآیند که هیچجای دیگر روز پیدایشان نمیکنم. روزهای قبلی ایدههایی داشتم برای بازسازی منابع درآمدی. سال گذشته عمرم را پای قماری گذاشتم و تمام زمان و انرژی و تمرکزم را جایی سرمایهگذاری کردم که حالا چندان بُردی احساس نمیکنم. تا دلت بخاهد دلشکستگی و خسارت. امروز هم چند نوبتی خشمناک قاشق میزدم به خودم برای خوردن. کمی هم تخلیهی خشم نوشتم. نمیگذرد. دنبال علاج جدیتری باید بگردم.
امروز ایدهای آمد برای ساختن یک دستنامه. از زمان نوجوانی هم شیفتهی هندبوک بودم. نخست خاستار و مخاطب این هندبوک ویژه خودم هستم. یعنی دلم میخاست چنین کتاب منسجمی را پیدا کنم. نشد. نبود انگار. خودم دست به کار شدم و یادداشتهایی جور کردم. حالا اگر جمع و جورش کنم تا شود شکل یک کتاب قطع پالتویی، دیگر محشر! حداقل خودم راحت میشوم.