پنجشنبه ۶ فروردین سال ۵
رشتهی تجربی میخونی؟ به مامان بگو ماری کوری و چارلز داروین هم روزنامهی خاطرات مینوشتن. -خیرات امواتت، اگر نمیدونی روزنامه چیست؟ مطلب دیروز را بخان.
میخاستم دربارهی آفوریسم عزیزم بنویسم: «امروز که نویسندهترم…». همیشه سر ذوقم میآورد برای نوشتن. دیدهاید آدمهایی که بهتان میگویند بیا داستان زندگی من را بنویس؟! اغلب هم داستان زندگیشان ویژگیهای ژذاب سینمایی و فلان را ندارد. زندگی اغلب ما معمولی و تکراری و روزمره ست. تناقض! زندگی واقعی من، میشود یک داستان فانتزی برای دیگری -و برعکس-. اما بیا به حرف اصلی آن گوینده گوش بدهیم. طرف دارد رنج میبرد از قصهی ناگفتهای در دل دارد. و این! نعمت بزرگ نویسندهجماعت است که مینویسند و میتوانند قصههایشان را بسازند و سر و شکل دهند و دلشان را سبک کنند.
البته که همه اهل انتشار نیستند. مثلن سالینجر عزیز -نویسندهی ناتورِ دشت- اواخر عمرش رسمن ضد انتشار بود. خودش را حبس میکرد در انباری و می نوشت. اما انتشار؟ حرفش را هم که میزدند دعوا میشد. (دخترش از زن دومش، میگوید آرای منتقدان میرنجاندش که موضوع ما نیست.)
پیشنهاد: فیلم زندگینامهش را ببینید: 2017 Rebel in the rye
توی وبسایت فیلمکیو چندتا فهرست ساختهام. یکی هم دربارهی زندگی نویسندگان. میخاهم فیلمهای مربوط به زندگی ترومن کاپوتی را ببینم. یعنی همیشه یک عالمه فیلم هست که میخاهم ببینم. امروز و فردا که کارهام را جمع و جور کنم، محض جایزه دو سه تا فیلم میبینم. قبلن هر فیلم را در ۲۴ ساعت سه بار میدیدم. سه بار کامل، هزار بار هم تکرار بریدههایی. حالا به محض پایان، حذفش میکنم تا به وسوسه و وسواس تماشا نیفتم. حالا کشش روانی عمیق شدن نیست.