عشق شکسته

۴. ۲۷ اسفند سال ۴

امروز به سینما گذشت. نشستم به تماشای ۴ فیلم و برای عشق‌های توی قصه‌ها غصه خوردم.

اولی آپارتمان بیلی وایلدر، قاعدتن نباید این همه بغض و اشک و دق می‌شد. اما شد. البته که پایان خوش هم داشتند. من اما دق کردم.

دومی گنگوبای، یک فیلم هندی درباره‌ی ملکه مافیا! دختر جوانی که رؤیاش دزدیده شد و به فاحشه‌خانه فروختندش اما ماند و سرنوشت را دستش گرفت و تکاپو کرد تا حق خودش و بقیه را بگیرد. بعد از مردن رئیس خانه‌شان، دیگر رسمن کار نمی‌کرد و فقط مدیریت می‌کرد. اما یک جای قصه عاشق جوانی شد و بعد هم مجبور به دست کشیدن، به قربانی کردن دلش. این‌جا حتی قصه‌ی عشق اصل ماجرا هم نبود اما باز من گریه و دق.

سومی آپارتمان فرانسوی،‌ همانی که مونیکا بلوچی بازی کرده با آقای کسل که بعد شوهرش و حالا شوهر سابقش. این یکی قصه‌ی دق درآرتری هم بود حتی. همین که ماجرا معلومم شد بستم و فیلم را هم حذف کردم که به وسوسه ننشینم به چندباره تماشا. همه‌شان را.

چهارمی در حال و هوای عشق. نمی‌توانم بنویسم. فقط آه می‌کشم.

می‌خاستم آغوش‌های گسسته‌‌ی آلمادوار را هم ببینم که دیگر جانم نمی‌کشد. جایی که نمی‌روند. هستند همین‌جا فیلم‌ها تا بیایم و دق کنم به قصه‌شان. به غصه‌شان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *