سوگواری. تجربهی سوگ.
یکی عاشق شده ولی نمیشود. متأهل است خودش… به جای خیانت و آسیب به خودش و همه، سوگ را تجربه میکند. ارزشهاش را زندگی میکند. افسار زندگیش دست احساسات و هورمونهاش نیست. دیگران با هر محرکی نمیتوانند رفتار و جهت زندگیش را کنترل کنند.
بلوغ و تسلط بر نفس همینهاست که بخاهی، احساس کنی و اقدام نکنی. ارزشهات را زندگی کنی.
بهرامپور چند سال پیش مثالی میزد، که مثلن تو متأهلی اما عاشق یکی دیگر شدهای. خب همین است. شرایط همین است و انتخابت این نیست که بزنی زیر عهد و تعهدت و در بروی و پیوند و پیمان و خانوادهای که ساختی را بشکنی و بروی فقط چون احساس علاقهای داری نسبت به آدم دیگری. دلشکسته میشوی. اما میمانی. سوگواری میکنی برای این دلشکستگی اما بارش را با خیانت تحمیل نمیکنی به زندگی چند نفر دیگر. چون بالاخره خودت که رنج را خاهی داشت.
دیروز حرفش را میزدیم که به هر حال در هر پیمان و تعهدی، با هر کسی، همیشه دیگران جذاب و متنوعی آن بیرون هستند. اصلن نرسیده به بلوغ تعهد آن آدمی که «جستوجو» را تمام نکرده و هنوز چشمش دارد میچرخد دنبال یک جذابیت دیگر، جور دیگر، یکی دیگر. من هر چه که باشم کنار چنین فردی ناجورم.
شنیدهاید اینها که یهو از هیچجا میگویند که من آمادگی ازدواج را ندارم و دنبال رابطهی جدی نیستم؟ شما دلتان نمیخاهد بهش بگویید «والا منم نبودم. اگرم بودم، تو انتخابم نبودی، ولی وقتی این حرفو اینجوری از هیچجا وسط میاری حس میکنم هدفت مسئولیتگریزی و بکن در رویی باشه. «فلذا» کلن نمیخام باهات ادامه بدم. بایییی». والا.