دوشنبه و سهشنبه ننوشتم. اسم گذاشتن برای روزها را دوست دارم ولی تا روز سر نگرفته باشد که زود است برایش اسم بگذارم. مثلن دیروز لحظاتی دلم گرفته بود. همانوقت چیزی نوشتم. خوب میشد مثلن اسمهای دلگیر میگذاشتم روی تمام روزم؟
دوشنبه بیشتر به خاب گذشت. بعد از کار آمدم خانه چون خابالو و گرسنه بودم. هول هول چیزی خوردم و خاستم چرت بزنم که مامان مهربانی کرد و آمد پیشم. ظرف شستن و رسیدگی به تعمیرکاری که ده شب آمد و من خیال راحت خابیدم. کلاس آنلاین بدن لغو شد و باز خابیدم تا صبح سهشنبه. سهشنبه تعطیل رسمی بود و اگر دیرتر میرفتم مکتب، باز هم جای پارک گیرم میآمد. روز هم بد نگذشت. یعنی بعد از آن یکشنبهی عجیب، دیگر هیچ روزی بد نمیگذرد. هوف.
معلم پیانو آمد، اما نه برای من. دیرتر و تازه گفت که چون فلانی و بهمانی نمیآیند کلاس لغو شده و برای تو هم کلاس ندارم. همان وقت وقتش اگر میگفت مجبور نمیشدم دوباره بیایم مکتب. دو برگ استیکر گرفتم از این یادگاریهای نوستالژی و بچههای مکتب برداشتند برای تزئین موبایل و هدفون!
حالا چهارشنبه ۱۴ مرداد، دوباره نوشتم چون شاید بعد نام این فرسته را عوض کنم. امروز تمرین داریم.
یکشنبه، بعد از آن روز ناراحتکننده، با دلشکستگی و احساس نیاز و ضرورت، نشستم به نقشه همان شب و با چشمهای خسته و بسته. روز دوشنبه برنامهریزی بیشتر و سهشنبه هم مرحلهی اول برنامه را پیش بردم. فعلن قضیه راز است. میدانم که ارزشمندهای زندگیم تأییدش نمیکنند. نمیگویم. میدانم و با معیارهایم انتخاب درست و به جاییست. اجرایی شدنش وابسته است به نظم من.
اغلب این وقتها، میزنم به صفحات و ویدئوهای ولاگرهای درسی. مثلن کنکوریها. اینها بیشتر از ورزشیها به تداوم و تعهد روزانه نیاز دارند، آن هم برای مدت طولانی. بهرهوری بالا و رصد روزانهی مسیر برایشان مهم است. مجبور میشوند هزار روش متنوع را تجربه کنند برای کنار آمدن با بالا و پایین روزگار و خلقیات و دلسردیهای خودشان.