امروز سهشنبه ۳۰ تیر است. خیابان سی تیر یادتان هست؟ که بساط شکمچرانی بود. چقدر لقمه کباب کوچولوها را دوست داشتم آنجا.
امروز برنامههای زندگیم شلوغ و شلختهاند. تا شب بمانم مکتب که برسم به بعضیهاش.
صبحی یکی آمد و با عروسک گچیش چندتا نقش کار کرد و فیلم گرفت. یکی دیگر – واراگ نامی- آمد برای موسیقیشان ویدئو گرفت. برق رفت و من حالا مینویسم تا یک ساعت دیگر که بیاید.
توی پادمست هم دو تایی پست انداختهام برای این هفته. یادم بماند دربارهشان بازخورد بطلبم.
در این بیبرقی، خنک که نمیشوم. پیانو هم که دیجیتال است و نمیشود تمرین کرد. راستی «شور جوانی» را ندیدهام این همه وقت.
خاستم بروم انقلاب، کتابهایم را حضوری تحویل بگیرم. قبل از ظهر که نمیشود. توی مکتب نشستهام. فردا بروم بهتر میشود. البته تا حسابم پر نشود بیفایده است رفتنم. چندتا مغازه نشان کردهام تا خبر بگیرم برای خرید لباس شایستهی تمرین. سیاه باشد. پوشیده باشد. راحت باشد برای حرکت. کوتاه و بلند نباشد که معذبکننده یا دست و پاگیر شود.