حالا چهارشنبه ۲۴ تیر ماه سال ۵. صبحها هنوز سخت بیدار میشوم اما چون «باید» است، بلند میشوم و دیگر روزم پیش میرود. این که ممکن است در طول روز، یا غروب فرصت استراحت داشته باشم، خوب است.
امروز سر خلوتم. و این سر خلوتی کمک میکند تا نرم نرمک به نوشتن و تمرین و مشقبازی سرگرم شوم. روتین باید تعریف کنم برای خودم وگرنه هر بار شانسکی دست به کاری بردن، بینظمم میکند و مزیت بهرهوری را از بین میبرد.
باز با اضافهکاری و رفتار نسنجیدهی یکی، مگسی شدم. بله میفهمم که اصرار کنند آدمها برای آدم حساب شدن و فرو کردن خودشان در موقعیتی که اندازهاش نیستند. بقیه را به دردسر میاندازند و خودشان را هی عقبتر. اگر یک بار در زندگیشان انتخاب کنند عقب بایستند و نگاه کنند و یاد بگیرند، امیدی خاهد بود به تغییر سرنوشتشان. وگرنه فضول بیعرضه باقی میمانند و رنگ رشد واقعی را نخاهند دید.
دیشب چرا فلانی از تجرد و سن و سالم پرسید؟ سرِ کنجکاوی «آدمی» بلند شده؟ خب. برمیگردیم به پروتکلها. خیال نباف. هر کس کاری باهات داشتهباشد خودش زبان دارد که بگوید. نیازی نیست تو حدس بزنی که در سر و دل فلانی چه میگذرد.
کاش فرصت شود و تا شب باز هم بیایم و بنویسم.