امروز سهشنبه ۲۳ تیرماه سال ۵. اول سهشنبه را دوست داشتم و بعد دلیلهایی برایش پیدا کردم؟ یا از اول دلیلهای خوشی داشتم و چون سهشنبه هم بود خوشم آمد ازش؟
یادم هست از این کپشنها که میگفت سهشنبه مثل سهی عصر است، مثل سی و چند سالگیست. که برای شروع هر کاری هر حسی هم زود است هم دیر است. انگار وقت مناسبی نیست. همین برای من یعنی مناسبترین بهانهی شروع! همینجوری الکی.
این کتاب لاغر مدرسه زندگی را دستم گرفتهام از نشر هنوز «مصیبتهای عاشق بودن». تمام نشده با همهی لاغریش. از حسها و مشکلاتی میگوید که همهمان میشناسیم، حس کردهایم. اما زبان بیانش را شاید هرگز نیابیم. یعنی حتی در فیلم و رمان هم به خاطر ندارم کسی رک و راست و شفاف همینها را بگوید که همه حس میکنند.
امروز یک گام جلوترم به کنجکاویهام. استراتژی جدیدی برای محافظت از دلشکستگیهای احتمالی آینده ندارم. مرور میکنم: پشت هر احساسی، یک فکر نشسته. دربارهی کسی فکر نکن، خیال نباف، احساسی هم الکی الکی رشد نمیکند. فال هم نگیر. به فکر معنی رفتار و لبخند و ادای طرف هم نباش. معنی خاصی ندارد. هر چه باشد خودش میگوید. هر چی هم گفته منظورش دقیقن همان بوده نه چیز دیگری. اگر هم نیاز داری که ذهنخانی کنی آیا فلانی دوستم دارد، خیر. جواب همین است واضح و قطعی. تمام.
خب. برگردم سر کارم. این کتابه ارزشش را دارد که یک دور از تمام حرفهاش رونویسی کنم. اینجا هم ثبت داشته باشم. مثلن دربارهی تصویر ایدهآلی عشق میگوید. میگوید عشق نخستین را از پدر و مادرمان دریافت میکردیم که به نگاهی نیازمان را میفهمیدند و بر میآوردند. ما هم با وجود هزار زحمتی که برایشان میساختیم هیچ مجبور نبودیم بهشان عشق بورزیم. همین که روی زمین وجود داشتیم حظ میبردند و عاشقمان بودند و هر حرکتمان را با هزار ذوق و تشویق دنبال میکردند. حالا که یارمان روزی خسته است یا به جای گپ زدن با ما، میخاهد با دوستانش وقت بگذراند حس ناکامی داریم. چون عشق بزرگسالی دو طرفه است و نیازهای بزرگسال پیچیدهتر از آن کودک و نوزاد.
اینجا روز شلوغی دارم. از ۸ صبح که آمدهام مکتب، هستم تا دیروقت شب. که یعنی تا ساعت ۳ کار است. ساعت ۴ جلسه است. ساعت ۶ کلاس است. ساعت ۷ تمرین است. و هوف. باید چیزی بخورم.
شاید تا شب فرصتی شد و باز هم نوشتم.