با الهه حرف میزنم امروز که یکشنبه است، ۷ تیر. میروم و میآیم و با الهه حرف میزنم. با هر کسی حرف میزنم باز با الهه حرف میزنم. هر چه مغزخوره دارم باز با الهه حرف میزنم.
فکم بیحس شد از شنیدن قصهی دختری که ای وای. با الهه حرف میزنم. زیر گریه نمیزنم که نترکد بغض آن دختر که ای وای. به جاش با الهه حرف میزنم.
باید وضو بگیرم و نماز ظهر و عصر را بخانم. با الهه حرفهام را زدهام. چه خوب که شنیدهام. چه ظریف دیده، همهی آنچه که ما لاپوشانی میکردیم و با خیال «متعصب نبودن» و ادای «روشنفکر و باز بودن» میدادیم زیر فرش.
تحمل پردهدری در گفتار و کردار آدمها نه روشنفکریست و نه تحمیلگر حق دارد مدعی روشنی و روشنفکری و دانایی باشد. این که آدمی خودسانسوری نکند ظرفیتی میطلبد آشکارا متفاوت با بیحیایی و کثافتپاشی.
خشم و غمم بیشتر میبود اگر با الهه حرف نزدهبودم. از آنچه به همه تحمیل شد و صدای اعتراضم هر بار به بهانهای خفه شد و آخ که چه حرف خوبی زد، سطح آدمی را کیفیت اطرافیانش بالا و پایین میکند. دلزدهام از همنشینیها و همنشانیهای مبتذل. پیش از آنکه با الهه حرف بزنم هم داشتم برنامه میچیدم که اگر باز بیفتم در جمعی که کردارشان تحمیل همان احوال سخیف، به چه بهانه بپیچم و خودم را نجات بدهم. با الهه حرف زدم و دیدم او هم پیشتر چنین کرده. چه خوب که آدمی حق انتخاب دارد و میتواند مسئولیت انتخاب خودش را بردارد.
در چرتکه و برنامهریزیهام، فصل جدیدی باز میکنم:
با چه کسانی همنشینی نمیکنم؟ تا نفرینگر خودم نشوم.
اگر کدام بحث باز شود حتمن جمع را ترک میکنم؟ تا بدهکار خودم نشوم.