هُش‌مستی

سبابه کشیده بود پیش چشم‌هام که «آدمِ قصه -و من که شبیهش هستم- تنها به خاطر یک علت است که خرت و پرت جمع می‌کنند: کسی به آن‌ها به‌اندازه‌ی کافی محبت و توجه نکرده است.» گفته بودم که ظرف عشق و محبتش، لب به لب پر است، چه استکان باشد چه اقیانوس. بس که هر […]

حیفاحیف حریف

امشب یکی را نشانش دادم گفتم این پسره «شور جوانی» را دیده‌ای؟ تا حالا باهاش حرف زده‌ای؟ وقتی ببینی با چه شوقی از دوست‌داشتنی‌های زندگی حرف می‌زند تو هم اسمش را می‌گذاری «شور جوانی». چشم چرخاند که من به این چیزا نمی‌گم شور جوانی. یه اسم دیگه داره. بعد هم پشت کرد که تو ازش […]

در جست‌وجوی گیلبرت

گیلبرت بلایت را می‌شناسید؟ یادتان نیست؟ همانی که روز اول مدرسه به آن شرلی گفت هویج و آنه هم تخته‌ی مشق را توی سرش خرد کرد و عمری میانشان به رقابت گذاشت تا آن نقطه که بالاخره آنه هم راه داد به جوانه‌ی عشقی در دلش و دست آخر با هم ازدواج کردند. عاشق احوال […]