کلاه کاسکت گذاشته روی سرش. به سقف نگاه میکند. صندلی چرخدار را با پاهاش هُل میدهد تا دور خودش بچرخد. آنقدر میچرخد تا پیچ صندلی در برود و ولو شود روی زمین. بامپ.
برادر در اتاق را باز میکند. نخ بادکنک موشکِ چسبیده به سقف را میکشد.
-اگر هی بخای اینجوری زمین بخوری، فضا نمیبرنتا.
کلاه کاسکت را برمیدارد مرد بیست و چند سالهی سندرم داون.
– خرابه. من که میگم خرابه.