آن روزها که هنوز دفتر کاغذی خریدن این همه گران در نمیآمد، یک دفتر سیاه بزرگ یوروپن برداشتم برای ثبت روزنامهام در موضوع مشخصی. حالا هنوز ۴۰ صفحه هم پر نشده. چرا؟ چون از اسفند جنگ تا حالا در پادمستی مینویسم اگر نوشتنی نسبتن قابل انتشار داشته باشم. خودافشاگرتر هم شدهام. شفافیت بیشتر خوشحالترم میکند. راز نگهداشتن بار میشود. نیت پنهانی داشتن بار میشود.
امروز سهشنبه است و خوش، دهم شهریور و اول سپتامبر. آمدم کرکره را بالا دادم و پست امروز تئاتراه را هوا کردم. روز سوم چالش دیالوگبازی. در چالش دیالوگبازی، هر روز یک دیالوگ می خانم از نمایشنامهنویسان بزرگ. و بعد به مشقبازی تمرین میکنم در جمع کردن دیالوگ. که امروز چه دیالوگ جالبی شنیدم، گفتم یا خیال کردم.
اول قرار بود تمرین نوشتن دیالوگ باشد. بعد الهه علیزاده فکری کرد و گفت بیا آسانترش کنیم، اگر دیالوگی امروز توجهمان را جلب کرد اینجا ثبت کنیم. تا همین حالا که مینویسم هم نامش دیالوگورزی بود. یکشنبه که حرفش را همینجا روی پادمستی زدم همان بود. حالا وقت نوشتن اسمش را عوض کردم. هنوز فقط خودمم که مینویسم. قرار بود روی اینستاگرام هم حرفش را بزنم که هنوز نشده. یادم میرود اینستاگرام دارم. ظرفیت بزرگیست از توجه که من هنوز لنگ میزنم برای بهدست آوردنش.
بعد از هوا کردن پست دیالوگبازی، راه افتادم کافه ویونای این نزدیکی تا چیزکی برای صبحانه بگیرم. دفتر یوروپن را هم بردم و نوشتم. گفتم اینجا که بالاخره اولین قهوهی زندگیم را فروختم؟! گروهی اینجا مصاحبه داشتند با حسین مرعشی، چای و قهوه میخاستند و استاد جلال هم هنوز پایین نیامده بود. دو تا قهوه درست کردم و هی پرسیدم به درد میخورد اصلن؟
البته که به نظر بیشتر کار را خود دستگاه میکند.
حالا ذوق و اضطراب کلاس بدن رو دارم. جدید است و حضوری. منِ درونگرایِ خلوتگزینِ پردهنشین.
دارم تمرین میکنم کارهایی را هر روزه تکرار و عادت کنم. نه عادت که عادی بشود. دوستشان دارم و هر بار انجامشان را جشن میگیرم و از خودم راضیتر میشوم. برای خوشی بیشتر و تنوع، هر بار میشود ادویهای بهشان بزنم. از خریدهای نو برای تزئین تا امتحان کردنشان در مکان متفاوت. مثلن بتوانم هر شب ماسکی برای پوستم داشته باشم و چند برگی دن کیشوت بخانم.
.
کاش بشود تا شب باز هم بیایم و بنویسم اینجا.