میفهمی ارتباطش با همه گرم و برقرار است و باز با تو نه. گیج میزنی و به در و دیوار میخوری. میدانی باید بروی. حفظ ظاهر میکنی. میدانی آدم رفتنی فقط میرود. اعلام نمیکند. من هم. خیلی وقت است رفتهام از خیلی جاها. مثلن زندگی آنهایی که خیال میکردیم دوستم هستند.
کلی نوشتم از نرگسی که بعد از ۱۴ سال زنگ زده و یادش نیست دوستم نبوده وقتی بهم دروغ گفته که عروسی نگرفته و فقط محض چسناله از قوم شوهر، یاد من میافتاده.
کلی نوشتم از مهسا که شبیه خودم میبینمش و با هم قدرشناسی داریم چون آدمیزاد هم خسته میشود هم عصبانی هم همهجور احساسات دیگری که با خودش حمل میکند همه جا.
نوشتم قدیمترها، جوان و خرتر که بودم خیلی هدیه میدادم به آدمها. بیمناسبت و بهانه. حالا دست و دلم نمیرود. بعضیها که خیلی هم مهم نیستند و اصلن آدم یادش میرود برایشان کاری کرده یا هدیهای داده. اما آنهایی که بهشان دلبستگی داریم… با خودم میگویم من برای طرف آسمان را به زمین کوک زدم چون برایم این قدر ارج و رزش داشت. وقتی برای او نوشتن پیامک مهربانانه هم زحمت است، میفهمم خیییییییییییییییییییییییییییییییلی راه را اشتباه آمدهام. راه رفته را چطوری برگردم؟ فقط میتوانم بیشتر از این اشتباه نروم.
پرید.
آمدم بنویسم اینجور مفصل درد دل نوشتن یعنی انگار دلخوری و رنجشی را دارم با خودم حمل میکنم که لابد تجویز میشود روانم را شخم بزنم بفهمم از کجا.
یا برقصمش.
پشت هر احساس، فکری خفته و اگر بشود آن را از نهانخانهی ذهن بیرون بکشم و از تنم پرت کنم بیرون، سبکتر باشم.
به هر حال چیزی سنگینی میکند که باید رهایش کنم. باری بر من که شاید حقم نباشد. شاید هم باشد. کسی چه میداند هر روز چندتا مورچه را لگد کرده.
.
کاش بشود تا شب باز هم بیایم و بنویسم اینجا. چیزی غیر از این دلخوریها.