میگوید «اه، حالم بهم خورد. چقدر زیادی خوبی براش». میگویم اگر ۱۵ درصد از درآمدش را به من بدهد همهی کارها و کارفرماهای دیگر را رها میکنم و میشوم دستیار تمام وقتش. نمیخاهد. نه که نخاهد پول بدهد. یا بخاهد پول کمتری بدهد. انصافن اینجا مسئله پول نیست. حاضر است بیشتر هم بدهد تا ببیند برای هیچکسی کار نمیکنم جز خودم. تنها کسیست که…
میدانی برای بقیه آسان نیست تحمل این سطح آزادی من. او آزادی میخاهد برایم و هی هُلم میدهد و پر و بال میدهد تا آزادتر باشم. میداند ممکن است تحملش را نداشته باشد، پس دوست ندارد خیلی چیزها را ببیند و بداند. نمیپرسد. نمیخاهد بشنود. بفهمد.
حتی هیچوقت حساب نمیپرسد که آن همه پول را چطوری تمام کردی. اگر هر هزار سال یک بار پیش بیاید که بگویم کفش و لباس خریدهام منتظر مینشیند تا مثل بچگیهام لباسنوها را بپوشم و چرخ بزنم. اصلن مردهای خانهی ما همهی کیفشان دیدن ذوق و رقصیدنم از دریافت هدیه است. میدانند حتی اگر برگ خشک هم بدهند دستم جشن میگیرمش. دنیا را دور میزنند و خیال راحت، از همه جا یک یادگاری میگیرند که توی جیب جا بشود. و من! خوشبختم که همیشه توی جیبشان سهمیه دارم، هر جا که باشند.
خلاصه که به سراغ من اگر میآیید دست خالی نباشید. به هردویمان بیشتر خوش میگذرد.